منبع اطلاعاتی مفید
مقالات ، ادبیات ، عکس ، آموزشهای زناشویی ، موارد جنسی و............
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد. سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد. اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد: از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار... . او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با جادوگر پیر ندارد. جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند.




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


خیلی‌ وقت‌ها دوست‌ دارم‌ این‌ دیوار مثل‌ پرده‌ئی‌ نازك‌ كنار برود، تا ببینم‌ پشت‌ این‌ دیوار، پشت‌ آن‌ پرده‌ قرمز و پچ‌پچه‌ها چه‌ می‌گذرد.

گاه‌ جلوی‌ در ورودی‌ می‌بینمش‌ با موهای‌ قرمز و كاپشنی‌ قرمز.
همه‌ی‌ محل‌ او را می‌ شناسند، حتا جوان‌ های‌ خیابان‌ بالاتر وپائین‌تر، محدوده‌اش‌ نمی‌دانم‌ تا كجاست‌.

پشت‌ پنجره‌ می‌ایستم‌. مرد جوانی‌ را می‌ بینم‌ كه‌ از كنار دیوار مشترك‌ ورودی‌ ما رد می‌شود. نگاهی‌ به‌ طبقه‌ چهارم‌ می‌اندازد.سرم‌ را می‌كشم‌ پشت‌ دیوار. بعضی‌ از آن‌ها احتمالاً آدرس‌ را دقیق‌ نمی‌دانند، چشم‌ های‌شان‌ سرگردان‌ است‌ تا دختری‌ را ببینند با صورت‌ گرد، موهای‌ كوتاه‌، بیست‌ و دوسه‌ ساله‌.

هر بار مرا می‌بیند، چشم‌هایش‌ را برمی‌گرداند. گاه‌ دنبال‌ بهانه‌ئی‌ می‌گردم‌ تا چیزی‌ ازش‌ بپرسم‌... معمولاً بی‌حوصله‌ به‌ نظر می‌رسد با سه‌ گره‌های‌ توهم‌.
روز سه‌ شنبه‌ ساعت‌ شش‌ تو باشگاه‌ ورزشی‌ دیدمش‌. شال‌ گردن‌ قرمز حریر دور گردنش‌ بسته‌ بود. با آمدنش‌ به‌ باشگاه‌ پچ‌ پچه‌ توی‌ زن‌ ها شروع‌ شد.
پریسا گفت‌: اومده‌ پی‌ مشتری‌.
زنی‌ كه‌ سرش‌ را تكیه‌ داده‌ بود به‌ دوچرخه‌ی‌ ثابت‌ گفت‌: كی‌ دنبال‌ مشتری‌ یه‌؟
گفتم‌: خوابت‌ پرید!
با حركتی‌ كُند سرش‌ را به‌ طرف‌ من‌ چرخاند. با صدای‌ كش‌ داری‌ گفت‌:
ـ تو خوابت‌ نمی‌یاد؟



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
تلفن كه زنگ زد دوشش را گرفته بود و دراز كشیده بود روی تخت. "هملت" نیمه‌باز توی دستش بود: "چیزی در سرزمین دانمارك پوسیده است..." زن كتاب را بست و گوشی تلفن را برداشت: «كجا؟ میدان انقلاب؟ قبول». تلفن قطع شد،‌ زن گوشی را گذاشت، لبخندی بر لبانش نشست، دو ماه بود كه او را می‌شناخت، چهره‌ای سوخته و چشمانی كه مثل دو تا تیله سیاه برق میزد، جنوبی بود، خانه و كاشانه‌اش را در خرمشهر از دست داده بود و دیگر چیزی نداشت، نه زنی و نه بچه‌ای، در تهران پیكانی خریده بود و كار میكرد، او را یك روز وقتی كنار خیابان منتظر تاكسی ایستاده بود دید، آشنا شدند. این آشنایی برای زنی كه یك سال از ماجرای طلاقش می‌گذشت حادثه‌ای بود، حادثه‌ای خوش...

این‌بار می‌خواست او را به خانه بیاورد. شیفت شب را به پرستار دیگری واگذار كرده بود تا امشب برای خودش زندگی كند، سه ماه برای شناختن مردی كه همیشه در كنارت می‌نشیند و آرام و ساكت به حرفهایت گوش می‌دهد كافی است. دیگر قبرستان گردی معنایی ندارد، وقتی می‌توانی در خانه‌ات بنشینی وقهوه‌ای بخوری و حرفی بزنی...

مرد تمام قبرستان‌ها را می‌شناخت و تمام خیابان‌ها را. اولین بار كه می‌خواستند جایی برای نشستن پیدا كنند، مرد او را به بهشت زهرا برده بود.

«بهشت زهرا؟»

«اونجا كسی نمی‌فهمه.»

بر سر قبری نشسته بودند و حرف زده بودند بی آنكه كسی شك كند و یا جوانی بیاید و بپرسد: شما چه نسبتی با هم دارید؟

زن همیشه سیاه می‌پوشید و چادرش را توی كیف می‌گذاشت، چون همیشه میدانست برای حرف زدن و نشستن كجا می‌روند. توی بهشت زهرا كسی، كسی را نمی‌پایید. جفتها اینجا و انجا نشسته بودند و كاری به هیچ كس نداشتند. انها كنار سنگ قبری می‌نشستند، نوشته‌ی روی سنگ را می‌خواندند، تاریخ تولد و تاریخ مرگ را به خاطر می‌سپردند و درباره‌ی مرده حرف می‌زدند. وقتی خسته می‌شدند، راه می‌افتادند و روبروی در بزرگ بهشت زهرا از فروشندگان دوره‌گرد خرید می‌كردند. پیازها و سیب‌زمینی‌های خریداری‌شده را پشت شیشه‌ی عقب ماشین می‌گذاشتند تا همه ببینند و از فروشنده كه خندخندان می‌گفت هرگز به این جور جاها نیایید وغم آخرتان باشد، خداحافظی می‌كردند و می‌آمدند.

این بار دیگر نمی‌خواست سیاه بپوشد و لبه‌ی روسری سیاهش را روی صورتش بگیرد و جلوی مردم كه می‌رسد وانمود كند عزادار است. این بار اتفاق دیگری می‌افتاد، اتفاقی خوش. او را به‌ خانه‌اش می‌برد، امشب می توانستند دوتایی تا دیر وقت بنشینند و حرف بزنند، فقط باید كمی دیرتر به خانه می‌آمدند تا همسایه‌ها نبینند.

زن بلند شده بود و روبروی كمد لباسی ایستاده بود. كدام یكی را بپوشم؟ از چه رنگی خوشش می‌آید؟ زن دست به كمر، دور خودش چرخی زد. هنوز درباره‌ی رنگها حرفی نزده بودند، سلیقه‌ی مرد را نمی‌دانست، سلیقه‌ی خودش را به خاطر داشت... پیراهن لیمویی با برگهای ریز سبز، آن را از توی كمد درآورد، روبروی آینه ایستاد، به خودش خندید... امروز تو را می‌پوشم... تو را...




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
جاده باریک بود و پیچ در پیچ. این‌جا آن‌جا که جاده باریکتر می‌شد، درخت‌ها و بوته‌ها انگار سرشان را می‌آوردند تو ماشین و دالی می‌کردند. این‌جور وقت‌ها آدم دلش می‌خواست یکی کنارش نشسته بود. شرجی‌ی هوا‌، بخار مرداب، بوی صمغ، بوی علف، رخوت ناخواسته‌ای ایجاد می‌کرد. کششی درونی، گیج و گم اما دلچسب. تابلوی گذر حیوانات که یک عکس آهو یا گوزن بود، حواسم را به خود کشید. همیشه وحشت دارم از این‌که یکی از این‌ها بپرد توی جاده و من ندانم چی کار کنم.
زود رسیده بودم. همیشه بار اول زودتر می‌روم. برخورد اول مهم است. این را تو کانادا خوب شیرفهم شده‌ام. از ماشین زدم بیرون و پیاده گشتی دور و بر زدم. نرمه بادی می‌وزید. عرق زیرموهام را باد دادم. گرده‌ی‌ گل‌های ماده، پر و پخش درهوای کلاله‌های نر، چرخ و واچرخ می‌خوردند. هوا ناز بود.
رفتم در زدم. ساعت دوازده و نیم با آقا و خانم هافمن قرار داشتم. قرار بود از مادر آقای هافمن نگهداری کنم. تلفنی با خانم هافمن حرف زده بودم.
من توی هرخانه‌ای که می‌روم از همان اول می‌فهمم که اعضای خانواده به جان هم غر می‌زنند یا نه. از حالتی که خانم خانه دستش را یک ور می‌کند تا نشانم دهد سطل آشغال کجاست یا بگوید از خشک کن که استفاده می‌کنید این کلید را حتما فشار دهید. و از نظمی که چطور دمپایی‌هاشان را می‌گذارند کنار هم، می‌فهمم.
داشتیم قهوه می‌خوردیم و خودمان را معرفی می‌کردیم، من گفتم که چند سالی در دوسِلدُرف زندگی کردم. نیکلاس گفت- بعد حتما فرار کردید و آمدید کانادا. من خنده‌م گرفت. نیکلاس و میراندا، پدر و مادرشان آلمانی بودند اما خودشان هرگز در آلمان زندگی نکرده بودند، فقط گذری و برای مسافرت. بعد از کلیسای جامع کلن حرف زدیم و رود راین و کارناوال و آبجوی هاینه‌کن. میراندا رفت کنار پنجره به بیرون خیره شد. گفتم - جای قشنگیه. گفت- این‌جا آهو رد می‌شه با ماشین می‌آی مواظب باش. بی‌ اختیار تو دلم گفتم - دارم‌ات. بعد نیکلاس انگار که یادش افتاده باشد من برای چه آن‌جا هستم، پریشان بلند شد گفت برویم سراغ مادرم.
خانم کاتارینا هافمن هشتاد ساله، سکته‌ای، از ده سال پیش، طرف راستش از فرق سر تا نوک پا لمس بود. و طرف چپش مدام درد داشت و گزگز می‌کرد. معمولا او باید در خانه‌ی سالمندان باشد. در کانادا که این‌طور است. وقتی سالمندی را در خانه نگهداری می‌کنند، جزو فرهنگ‌شان نیست بلکه یک جای کار عیب دارد. بیشتر مسئله‌ی ارث و میراث است و نفوذ سالمند روی اطرافیان. نیکلاس که خودش پنجاه ساله بود آخرین فرزند کاتارینا، به مادرش 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 اردیبهشت 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

یك دكتر روانشناسی بود كه هر كس مشكلات روحی و روانی داشت به مطب ایشان مراجعه می كرد و ایشان با تبحر خاصی بیماران را مداوا می كرد و آوازه اش در همه شهر پیچیده بود.
یك روز یك بیماری به مطب این دكتر آمد كه از نظر روحی به شدت دچار مشكل بود. دكتر بعد از كمی صحبت به ایشان گفت در همین خیابانی كه مطب من هست، یك تئاتری موجود هست كه یك دلقك برنامه های شاد و خیلی جالبی اجرا می كند. معمولا بیمارانی كه به من مراجعه می كنند و مشكل روحی شدیدی دارند را به آنجا ارجاع می دهم و توصیه می كنم به دیدن برنامه های آن دلقك بروند و همیشه هم این توصیه كارگشا بوده و تاثیر بسیار خوبی روی بیماران من دارد. شما هم لطف كنید به دیدن تئاتر مذكور رفته و از برنامه های شاد آن دلقك استفاده كرده تا مشكلات روحی تان حل شود.
بیمار در جواب گفت: آقای دكتر من همان دلقكی هستم كه در آن تئاتر برنامه اجرا می كنم.

همیشه هستند آدم هایی كه در ظاهر شاد و خوشحال به نظر می رسند و گویا هیچ مشكلی در زندگی ندارند، غافل از اینكه دارای مشكلات فراوانی هستند اما نه تنها اجازه نمی دهند دیگران به آن مشكلات واقف شوند، بلكه با رفتارشان باعث از بین رفتن ناراحتی و مشكلات دیگران نیز می شوند.




نوشته شده در تاریخ شنبه 31 اردیبهشت 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیبا ترین قلب را دارد . جمعیت زیادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند به تعریف ازقلب خود پرداخت .و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده‌اند.

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت كه قلب تو به زیبایی قلب من نیست .

مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام می ‌تپید اما پر از زخم بود.

قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تكه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد.

در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه‌ای آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند كه چطور او ادعا می‌كند كه زیباترین قلب را دارد؟




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ جمعه 30 اردیبهشت 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

عشق واقعی یعنی همین و بس ! | www.birdana.com

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ جمعه 30 اردیبهشت 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

داستان زیبا و عبرت انگیز  لیاقت عشق | www.birdana.com

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است…

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت:” اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟”

شاگرد با حیرت گفت:” ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟”

شیوانا با لبخند گفت:” چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود!

این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!”




نوشته شده در تاریخ جمعه 30 اردیبهشت 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

وقتی که همسرم از من خواست با زن دیگری برای شام بیرون بروم ! | 
www.birdana.com

ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند.لطفا به این ماجرا که دوستم برایم روایت کرد توجه کنید.
اومیگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهدبرد.
زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که ۱۹ سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن ۳ بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای  شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ جمعه 30 اردیبهشت 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

داستان همسری که عشق او را از طلاق منصرف کرد ! | www.birdana.com

فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم…

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک میریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم”دوی” شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای “دوی”تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود
و اون منو «داداشی» صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم
و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.
بهم گفت :«متشکرم» و گونه من رو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.
من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم … علتش رو نمیدونم.
تلفن زنگ زد خودش بود گریه می کرد دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.
از من خواست که برم پیشش نمیخواست تنها باشه من هم اینکار رو کردم.
وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود
آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


252.jpg

داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، اخیرا رسانه‌ای شده است و توجه زیادی به خود جلب کرده است.

بیش از پنجاه سال پیش، ?لیو? که یک جوان 19 ساله بود، عاشق یک زن 29 ساله بیوه به نام ?ژو? شد. در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسن‌تر، غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.

برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، فرار کنند و در غاری در استان ژیانگ‌جین زندگی کنند. در اول زندگی مشترک آنها بی‌چیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند.

در دومین سال زندگی مشترک، ?لیو?، کار خارخ‌العاده‌ای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلکان‌هایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.

 252a.jpg

نیم قرن بعد در سال 2001، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند.

هفته پیش ?لیو? در 72 سالگی در کنار همسرش فوت کرد. ?ژو? روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.

دولت چین تصمیم گرفته که ?پلکان عشق? و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

 

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.        

 اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذر از آنجا بود کمک خواست.


 

 "ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

ثروت جواب داد:

"نه نمی توانم. مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

 "غرور لطفاً به من کمک کن."

"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."

 


پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت.




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

این یک ماجرای واقعی است:

سالها پیش ' در کشور آلمان ' زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند. یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر کوچکی در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب کرد. مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد. به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.
اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید ' خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید ' دست همسرش را گرفت و گفت : عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.
آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک ' عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند.
سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.
در گذر ایام ' مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق ' دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.
زن ' با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.
پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه ' ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.
دوری از ببر' برایش بسیار دشوار بود.

روزهای آخر قبل از مسافرت ' مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد. سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری ' با ببرش وداع کرد.
بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید ' وقتی زن ' بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم ' عشق من ' من بر گشتم ' این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود ' چقدر دوریت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حین ابراز این جملات مهر آمیز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.
ناگهان ' صدای فریادهای نگهبان قفس ' فضا را پر کرد: نه ' بیا بیرون ' بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی ' بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.
اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود.ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی ' میان آغوش پر محبت زن ' مثل یک بچه گربه ' رام و آرام بود.
اگرچه ' ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود ' نمی فهمید ' اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.
 
برای هدیه کردن محبت ' یک دل ساده و صمیمی کافی است ' تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.
محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.
عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی ' چشم گیر است.
محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.
بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش ' کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر ' شیرین و ارزشمند گردد.
در کورترین گره ها ' تاریک ترین نقطه ها ' مسدود ترین راه ها ' عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.
مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست ' ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.
پس : معجزه ی عشق را امتحان کن!



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

می خوام براتون قصه بگم.قصه عشق یک فرشته.فرشته ما میون آدم ها بود ولی آدم ها نمی تونستند ببیننش مگر اینکه خودش بخواد.فرشته قصه ما مشغول زندگی روزمره و کارهایی بود که از طرف خدا براش در نظر گرفته شده بود. ولی روزی عاشق نگاهی شد. عاشق اشک و گریه کردنی شد.ولی عاشق نگاه یه آدم.کم کم خودشو به عشقش نشون داد.ولی عشقش نمی دونست که اون یه فرشته است.چون ظاهرش
مثل آدم ها بود و همیشه یه نوع لباس می پوشید. کم کم عشقش هم به اون علاقه مند شدولی این واسه فرشته قصه ما اصلا خوب نبود.چون عشق نزدیکی میاره و فرشته ما نمی تونست به عشقش نزدیک بشه یا حتی اونو لمس کنه. بالاخره فرشته قصه ما با کسی آشنا شد که قبلا فرشته بوده ولی الان تبدیل به آدم شده.حالا فرشته قصه ما می تونه تبدیل به آدم بشه ولی باید با جاودانگی خداحافظی کنه.حالا فرشته ما بین دو راهی عشق و جاودانگی قرار گرفته و باید یک راه را انتخاب کنه.بالاخره تصمیمشو می گیره و عشق را انتخاب می کنه و با جاودانگی تا ابد خداحافظی می کنه.حالا اون تبدیل به آدم شده.حالا به آرزوش رسیده.حالا می تونه عشقش رو در آغوش بگیره.اونو ببوسه و شب رو با اون صبح کنه....امروز صبح اولین شبی است که اون با عشقش سحر کرده.ولی امروز بدترین روز برای اون هستش چون عشقش در اثر یک تصادف میمیره.حالا فرشته سابق قصه ما نه عشقشو داره نه جاودانگی را.در دوران فرشتگی دوستی داشت که همیشه همراهش بود.بعد از مرگ عشقش دوستش ظاهر می شه و ازش می پرسه:ارزشش رو داشت؟

فرشته قصه ما می گه: <یک بار بوسیدن او به تمام عمرم می ارزد




(تعداد کل صفحات:7)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]  
درباره وبلاگ
سلام دوست عزیز به وبلاگ خودتون خوش امدید . تو این وبلاگ هر چی بخواهید پیدا میشه . فقط خوب بگردید.
Iranbloglist.comوبلاگ برتر را انتخاب کنید.
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
دوست عزیز نظرت راجب وبلاگ چیه




نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه

 

گالری عکس
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

قالب وبلاگ

پیامک عاشقانه

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic