تبلیغات
منبع اطلاعاتی مفید - مطالب داستان عاشقانه
منبع اطلاعاتی مفید
مقالات ، ادبیات ، عکس ، آموزشهای زناشویی ، موارد جنسی و............
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 اسفند 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
شب هنگام بود وخانه تاریک .و شاید تنها روشن کننده ی اتاق فروغ ماه بود.از پشت پنجره ی اتاقم به آسمون نگاه می کردم.ستاره ها بهم چشمک می زدند گویی او هم میان اونها بود.چشمانی که ازلحظه ی دیدار منو شیقته ی خودش کرده بود.چشمهایی که هزاران حس ناگفته داشت.هنوز زیبایی چشمان خمارش رو که با شیفتگی نگاهم می کرد رو به یاد دارم.بهار بود و بارون می بارید.با دلی پر از خونه بیرون زدم.دلم برای دیدنش پر می کشید.به اولین تاکسی که جلوی پام ترمز کرد سوار شدم.از شانس بد من خیابون ها ترافیک بود.توی دلم هزار تا فحش می دادم.اون الان منتظرم بود.طاقت تنهایی رو نداشت.چشم به راهم بود.روی تخت سرد و یخ بیمارستان منتظرم بود.جایی که توی چند ماه اخیر هم من و هم خودش متنفر شده بودیم.دلم داشت می ترکید.داشتم خفه می شدم.اگه از راننده ی تاکسی خجالت نمی کشیدم می شستم و زار زار گریه می کردم.ولی مثل اینکه آسمون داشت عقده ی دلش رو 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 بهمن 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

زن و شوهری که در همه چیز شریک هستند!! (طنز)

.

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای

جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان

خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم

خوشبختند.


پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود،


صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .

وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

یکی بود یکی نبود

یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت

اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن

تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود

و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید

هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی

مال تو کتاب ها و فیلم هاست....

روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی

توی یه خیابون خلوت و تاریک

داشت واسه خودش راه میرفت که

یه دختری اومد و از کنارش رد شد

پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش یه جوری شد

انگار که این دختره رو یه عمر میشناخته

حالش خراب شد

اومد بره دنبال دختره ولی نتونست

مونده بود سر دو راهی

تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت

اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خیابون

اینقدر رفت و رفت و رفت

تا اینکه به خودش اومد و دید که رو زمین پر از برفه

رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد

همش به دختره فکر میکرد

بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو چشاش جمع می شد

چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوری بود

تا اینکه باز دوباره دختره رو دید

دوباره دلش یه دفعه ریخت

ولی این دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن

توی یه شب سرد همین جور راه میرفتن و پسره فقط حرف میزد

دختره هیچی نمیگفت

تا اینکه رسیدن به یه جایی که دختره باید از پسره جدا میشد

بالاخره دختره حرف زد و خداحافظی کرد

پسره برای اولین توی عمرش به دختره گفت دوست دارم

دختره هم یه خنده کوچیک کرد و رفت

پسره نفهمید که معنی اون خنده چی بود

ولی پیش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد

اون شب دیگه حال پسره خراب نبود




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبیه، دنیای ما. یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامرو به خاطر طلاقش خوشحالم.
ژاله و منصور 8 سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده و
 بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور کنار پنجره دانشگاه ایستا ده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد. منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد. ژاله داشت وارد دانشگاه می شد.
منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد ژاله با دیدن منصور با صدای بلندی گفت: خدای من منصور خودتی؟؟.بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی؟؟
 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


فرامرز ادامه می‌دهد: «من با عمل جراحی بینی مخالف بودم و بارها این مساله را به میترا گفته بودم. من همسرم را همان‌طوری که بود دوست داشتم و نمی‌خواستم بینی‌اش را عمل کند.

.

www.goshvare.com | داستان عشقولانه اما غم انگیز
.

میهن تو فان به نقل از آخرین نیوز: جوان خیلی سراسیمه بود و مدام این طرف و آن طرف می‌رفت اما همسرش فرامرز کاملا خونسرد به نظر می‌رسید راحت در گوشه‌ای از راهرو دادگاه ایستاده ،  منتظر بود تا منشی دادگاه اسم او و همسرش را صدا ‌بزند. دقایقی بعد وقتی عقربه‌های ساعت به عدد ۱۱ رسیدند، منشی اسم میترا و فرامرز را صدا زد و هر دوی آنها با عجله وارد شعبه ۲۶۴ دادگاه خانواده شدند و در مقابل قاضی خدایی قرار گرفتند.

هفته نامه سرنخ در جدیدترین شماره خود گزارش پند آموزی از ماجرای جدایی یک زوج جوان منتشر کرد. متن کامل این گزارش را بخوانید:


زندگی عاشقانه

داستان زندگی زوج جوان پر از فراز و نشیب بود؛ فراز و نشیب‌هایی که سرانجام آنها را به دادگاه خانواده کشانده و حالا آمده بودند تا به زندگی مشترکشان پایان دهند. قاضی با دیدن چهره مضطرب میترا از او می‌خواهد کمی آرام باشد و دلیل اختلاف با همسرش را توضیح دهد.

زن جوان که از شدت اضطراب دست‌هایش می‌لرزد رو به قاضی می‌کند و می‌گوید: «باور کنید همه حسرت زندگی ما را می‌خوردند و به خوشبختی من و فرامرز حسودیشان می‌شد اما هنوز هم نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که فرامرز کار را به اینجا کشاند. من و همسرم یکدیگر را دوست داریم و با عشق زندگی مان را شروع کردیم؛

ولی دیگر نمی‌توانیم این وضع را تحمل کنیم.»




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()



چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()




 مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
نظر شما درباره این داستان قشنگ چیست



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


داستانی از یك دلباخته ، یك عاشق
عاشقی كه هیچوقت عشق خود را جز از راه چشم لمس نكرد
هیچكس
بهترین و جدیدترین داستان كوتاه از بهار بیست      bahar-20.com


چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .
همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


بهترین داستان های كوتاه از بهار-بیست dastan.bahar-20.com


:

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم


هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود


نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام


به همه لبخند می زدم


آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن


اصلا برام مهم نبود


من همتونو دوست دارم


همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود


دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم


چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن


به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن


و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد


تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم


ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود


بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم


به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون


دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم


قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .


من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم


اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب


مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره


خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم


دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم


یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده


ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس


دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه


یه مرد واقعی ...


به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود


دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی


گور بابای همه , فقط اون ,


بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود


دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور


مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم


ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود


باید می بردمش یه جای خلوت


خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,


وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش


عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .


بیا دیگه پرنده خوشگل من ..



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

بهترین و جدید ترین داستان های كوتاه از بهار-بیست دات كام  www.dastan.bahar-20.com


کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین...

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.

گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.

تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.

ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.

مبهوت.

گیج.

مَنگ.

هاج و واج نِگاش کردم.

توو دست چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعت‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سُکید.

چهار و چهل و پنج دقیقه!

گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


من بچه بودم ، اونهم بچه بود...

همه چیز با یک شکلات شروع شد..

من یک شکلات گذاشتم تو دستش..

اونهم یک شکلات گذاشت تو دست من..

سرم بالا کردم ، سرش را بالا کرد..

دید که من را میشناسه...

خندیدم .......

گفت : ...دوستیم ؟

گفتم : دوست ...دوست ...

گفت : ...تا کجا ؟

گفتم : دوستی که تا نداره !!!...

گفت : تا مرگ ؟...

خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره !..

گفت : باشه تا پس از مرگ ؟..

گفتم : نه ...نه ...نه .....تا نداره !

گفت : قبول تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند

یعنی زندگی پس از مرگ بازهم با هم دوستیم...

تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشیم ......

خندیدم گفتم : تو تا هر جا که می خواهی ....

تا بذار ....اصلا" یک تا بکش از سر این دنیا تا...

آن دنیا......

اما من اصلا" براش تا نمیذارم ..........

نگاهم کرد من هم نگاهش کردم....




ادامه مطلب
(تعداد کل صفحات:7)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]  
درباره وبلاگ
سلام دوست عزیز به وبلاگ خودتون خوش امدید . تو این وبلاگ هر چی بخواهید پیدا میشه . فقط خوب بگردید.
Iranbloglist.comوبلاگ برتر را انتخاب کنید.
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
دوست عزیز نظرت راجب وبلاگ چیه




نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه

 

گالری عکس
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

قالب وبلاگ

پیامک عاشقانه