منبع اطلاعاتی مفید
مقالات ، ادبیات ، عکس ، آموزشهای زناشویی ، موارد جنسی و............
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
 جوانی را تصور کنید که در سن سی سالگی، مثلاً پس از چند سال کار مداوم و با اخذ وام بانکی توانسته است خانه کوچکی را در یکی از نقاط متوسط تهران برای خود تهیه کند. حال جوان دیگری را تصور کنید که با همین میزان درآمد خانه‌ای ۱۵۰ متری را در یکی از مناطق خوب شهر اجاره کرده و ضمناً هر سال به‌همراه همسرش برای تفریح به خارج از کشور سفر می‌کند.
 به‌نظر شما کدام‌ یک از این دو جوان در زندگی خود موفق‌تر بوده‌اند؟
پاسخ شما هرچه باشد نشان‌گر دیدگاه و برداشتی است که از موفقیت دارید، اما به‌نظر من، جوان اول از آن‌جائی که توانسته یک امنیت خاطر نسبی را فراهم کند و با سرمایه اندکی که جور کرده خود و خانواده‌اش را از آسیب‌های نوسانات روزانه و نرخ اجاره‌ بهای مسکن دور نگه دارد به‌شرط آن‌که به آن‌چه که رسیده راضی و قانع نباشد و در ضمن به بهانه پیشرفت، برخی لذت‌های کوچک را در طول مسیر از خود و خانواده‌اش دریغ نکند، موفق‌تر محسوب می‌شود. اما قطعاً تصور عمومی نسبت به جوان دوم، یعنی فردی که در یک خانه ۱۵۰ متری زندگی می‌کند و هر سال نیز به سفرهای خارجی می‌رود، مثبت‌تر است.
اگر در گوشه و کنار جامعه و حتی در میان بستگان خود با دقت نگاه کنیم بسیاری از افراد را می‌بینیم که با توجه به شرایطی که داشته‌اند واقعاً موفق بوده‌اند، اما کسی موفقیت این افراد را نمی‌بیند و آنها هم تمایل چندانی به شناخته شدن و شناساندن خود به سایرین ندارند. این‌گونه افراد کمتر دچار اوج و فرودهای احساسی می‌شوند و صرفاً برای ایجاد یک زندگی موفق در همه عرصه‌ها با جدیت می‌کوشند. آنها افرادی هدفمند هستند، ولی چندان درگیر رویاپردازی نمی‌شوند و به تعبیری من آرمانی خود را خیلی بالاتر از سقف واقعیات موجود جامعه در نظر نمی‌گیرند و یا اگر در نظر گرفتند قبل از آن‌ پیش‌زمینه‌های لازم را فراهم می‌کنند (که این خود یکی از شاخصه‌های بهداشت روانی نیز هست). آنها با حوصله پلکان موفقیت را یکی‌یکی می‌پیمایند، گاهی در میان پله‌ها می‌نشینند و استراحتی می‌کنند و سپس با انرژی مضاعفی دوباره برمی‌خیزند. 
مدیرعامل جوان و قدرتمند یکی از شرکت‌های قدرتمند، در مصاحبه با یکی از نشریات گفته است:
”ممکن است در یک مقطع زمانی دست به هر کاری بزنید تا برای خود سرمایه‌ای جور کنید، اما باید این مقطع را مثل کنکور در نظر بگیرید که گذراست و برای رسیدن به آرامش پایدار، گذراندن آن لازم است. من چند سال پیش از ۷ صبح تا ۱۲ شب مسافرکشی می‌کردم و روزی ده هزار تومان درآمد داشتم، اما در همین زمان پشت تاکسی به این فکر می‌کردم که یک روز کسب و کاری مستقل را شروع خواهم کرد و کارم هم به شدت می‌گیرد.“ فروشگاه زنجیره‌ای متعلق بهاین فرد امروز بیش از ۱۲۰ شعبه دارد و کارش به جائی رسیده که امتیاز شعبه‌های جدید خود را به قیمت ده‌ها میلیون تومان واگذار می‌کند. در شرایطی که در مقطع کنکور زندگی به‌سر می‌بریم و به کارهای سخت تن می‌دهیم ممکن است خیلی‌ها به ما طعنه بزنند و بر داغ دل ما بیفزایند، اما باید بدانیم که ما تعهدی نداده‌ایم که مطابق فهم عوام زندگی کنیم و اگر کشور ما نیز هنوز توسعه یافته نیست، ضرورتی ندارد که ما نیز در عرصه‌های گوناگون زندگی، توسعه نیافته عمل کنیم.
اگر می‌دانیم و می‌گوئیم که مسیر موفقیت را باید پله‌پله رفت، پس چاره‌ای جز صبر و حوصله بیشتر نداریم و در ضمن باید برای آدم‌های موفق معمولی که تعدادشان بسیار زیاد است احترام قائل باشیم. دنیای صنعتی شده امروز نیازمند آن است که برای هر عرصه‌ای نمادهائی را به وجود بیاورد و افرادی مثل بیل گیتس هم با همه توانائی و استعدادشان، صرفاً نمادهائی برای ثروت و موفقیت هستند، با این‌حال باید بدانیم که موفقیت فقط بیل گیتس شدن نیست و شاید


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
 اگر اجازه دهید می خواهم در مورد دختری صحبت کنم که در یک خانواده بسیار فقیر بدنیا آمد. او بیستمین بچه از ۲۲ فرزند این خانواده بود که حاصل یک زایمان پیش از موعد بود. به همین دلیل کودک نارس و ضعیفی بود. و امید زیادی به زنده ماندنش نبود. اما توانست زنده بماند. در ۴ سالگی به بیماریهای آماس هر دو شش و تب سرخ مبتلا شد ترکیبی مرگبار که در نهایت منجر به فلج شدن پای چپ او شد. او باید از ساق و مفصل های فلزی استفاده می کرد تا بتواند راه برود. اما هنوز خوشبخت بود چون مادری داشت که او را دلگرم می کرد. مادرش به دختر کوچکش گفته بود با وجود این پای آهنی باز هم تو خوشبختی چون می توانی هر کاری که بخواهی با زندگیت بکنی. مادرش به او گفته بود همه چیزی که احتیاج داری ایمان، سماجت، شجاعت و روحیه شکست ناپذیری است.
با این طرز فکر دختر کوچک در سن ۹ سالگی پای فلزی خود را به گوشه ای انداخت. او مرحله


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
 در دهكده مجاور مدرسه شیوانا زن و مرد فقیری بودند كه یك پسر كوچك بیشتر نداشتند. به خاطر بیماری و فقر زن و مرد به فاصله كمی از دنیا رفتند و پسر كوچكشان را با یك جفت گوسفند نر و ماده تنها گذاشتند. پسر كوچك نمی توانست شكم خود را سیر كند به همین خاطر گوسفندانش را برداشت و نزد شیوانا آمد. شیوانا در یكی از غرفه های مدرسه برای پسرك جایی درست كرد و محلی نیز برای گوسفندانش در اختیار او گذاشت. اهالی دهكده شیوانا این پسر بچه فقیر را جدی نمی گرفتند و اغلب او را مسخره می كردند و بعضی از كودكان به او سنگ می زدند. اما شیوانا با این كودك بسیار مودب بود و با نام " دست نایافتنی كوچك" او را صدا می كرد. لقب " دست نایافتنی" برای كودك فقیر برای شاگردان مدرسه سنگین و بی معنا جلوه می كرد. آنها بارها سعی كردند این عنوان را در غیاب شیوانا مسخره كنند. اما به محض 

ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.
اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
مرد کشاورزی که خیلی شاد بود و از هیچ ناملایمت زندگی شکایتی نداشت در دیار شیوانا زندگی می‌كرد. همیشه بر لب‌هایش خنده بود و در حرکاتش شادی و نشاط موج می‌زد. این مرد همسایه‌ای داشت که دامپروری می‌کرد. او برعکس مرد کشاورز همیشه شاد نبود و شبانه‌روز کار می‌کرد تا بتواند پول و سرمایه بیشتری به دست آورد. روزی مرد دامدار شیوانا را در بازار دید و صحبت را به همسایه شادش کشاند و گفت: "این مرد کشاورز اعصاب مرا به هم ریخته است. 
وضع زندگی‌اش زیاد هم جالب نیست و فقط بخور و نمیری به دست می‌آورد، اما حتی یک لحظه هم نشده که خنده و استراحت و تفریح از یادش برود. غروب‌ها زن و بچه‌هایش را می‌آورد به مزرعه و تا پاسی از شب به بازی و خوشی می‌پردازد. هر کس هم که به او می‌رسد یا باید مانند او شاد و بانشاط شود و یا این‌که از او فاصله بگیرد. خلاصه این همسایه به جای این‌که


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم. در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است. 
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد! کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحول کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. 
زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید. مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
 250 سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند . وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید ، بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود.دخترش گفت: او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا . دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود .
 دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت . سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آمیختند ، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
 قرن هاست که فرمول موفقیت به شدت از دسترس دیگران دور نگه داشته شده و دراختیار تمام مردم دنیا قرار داده نشده است. این راز قدرتمند "قانون جذب " نام دارد و انسان ها از آن درجهت دستیابی به اهداف ، غلبه بر ترس ها ، کسب شغل پردرآمد و دستیابی به یک زندگی کامل و موفق بهره جسته اند.
دستورالعمل : 
معین کنید چه چیزی می خواهید 
مرحله اول
کلمه موفقیت را برای خود معنا کنید. ازنظر بعضی افراد ، موفقیت یعنی رفاه مالی مطلق. ازنظر بعضی دیگر، یعنی احساس خشنودی و رضایت کامل از زندگی شان. منظور از تمرین قانون جذب استفاده از آن درجهت سعی و تلاش خاصی است که منجر به موفقیت یک فرد می شود ، یا بکاربردن آن در رابطه با یک هدف نهایی در طول عمر که همان رسیدن به موفقیت در تمام جنبه های زندگی است.

مرحله دوم
خواسته خود را مشخص کنید. بارها شده که فکرمیکنیم ما در زندگی درجایی نیستیم که می خواهیم باشیم ، اما نمی توانیم خواسته ها و اهدافمان را درقالب کلمات بیان کنیم. این بسیار مهم است که دقیقاً بدانید "آنچه را که می خواهید" چیست؟ به عنوان مثال آیا می خواهید در شغلتان ترفیع بگیرید ، یک معامله بزرگ را تمام کنید ، همراه یا شریکتان را پیدا کنید یا یک زندگی خانوادگی را شروع کنید؟ اگر تازه می خواهید از قانون جذب استفاده کنید ، کار خود را با یک "خواسته" شروع کرده و تمام انرژی خود را بر روی آن متمرکز کنید.

مرحله سوم
خواسته های خود را به وضوح و به زمان حال بیان کنید ، طوری که انگار آنها را از قبل داشته اید یا درحال حاضر دارید آن ها را بدست می آورید. کلید استفاده موثر از قانون جذب این است که هر روز با ایمان و عقیده محکم بدانید آنچه را که می خواهید ، دارید. این طرز فکر شما را به سوی انجام اعمالی که برای رسیدن به هدفتان لازم است ، هدایت خواهد کرد. مثلاً اگر شما دائماً به خود بگویید : "می خواهم آن معامله بزرگ را تمام کنم (به انجام برسانم) "، از انرژی


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
 دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد .ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید :
- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !
 
گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم . چون ایمانمان کم است .
ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم ، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز ، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم .
خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد .این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی .
هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست .
 
به یاد داشته باش :
به خدایت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،
به مشکلاتت بگو که چقدر خدایت بزرگ است .

با اراده و مصمم باشید



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
 در بیمارستانی دو مرد در یک اتاق بستری بودند مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی مجبور بود هر بعد از ظهر یک ساعت در تخت بنشیند تا مایعات داخل ریه اش خارج شود . اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت . آن دو ساعتها در مورد همسر، شغل ،تفریحات و غیره صحبت می کردند . بعدازظهرها مرد اول در تخت می نشست ، روی خود را به سمت پنجره بر میگرداند و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد، در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.
 او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.پنجره مشرف به پارکی زیبا با دریاچه ای آبی بود که مرغابی ها و قوها در آن شناور بودند ، کودکان قایقهای بادی خود را به حرکت در می


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد . بالا خره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اطاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد .
پسر کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا ، که روی آن نام او طلا کوب شده بود،یافت . با عصبانیت ، فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال و دارای که داری ، یک


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را ، زندگی ام را ! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد. او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی؟ پاسخ دادم: بلی. فرمود: هنگامی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم.

در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به بیش از ۱۰۰ فوت رسید. ۵ سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میکردند. خداوند در ادامه فرمود: آیا میدانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم میساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم. هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک میکنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد میکنی و قد میکشی!
از او پرسیدم : من چقدر قد میکشم.
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد میکند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند.
گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی.


به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است. زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال دخترش هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت.
پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم. 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.» روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
 تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد. سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا باز می گشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، اندوهگین فریاد زد: " خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟ "
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست،کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسید: چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟  آنها در جواب گفتند: ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!!! 
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید


ادامه مطلب
(تعداد کل صفحات:13)      [ ... ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]   [ 8 ]   [ 9 ]   [ 10 ]   [ 11 ]   [ ... ]  
درباره وبلاگ
سلام دوست عزیز به وبلاگ خودتون خوش امدید . تو این وبلاگ هر چی بخواهید پیدا میشه . فقط خوب بگردید.
Iranbloglist.comوبلاگ برتر را انتخاب کنید.
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
دوست عزیز نظرت راجب وبلاگ چیه




نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه

 

گالری عکس
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

قالب وبلاگ

پیامک عاشقانه

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic