منبع اطلاعاتی مفید
مقالات ، ادبیات ، عکس ، آموزشهای زناشویی ، موارد جنسی و............
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

 
در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...
 
او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!
 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

 

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولی است كه من دانشجو شده ام. شماره ی كلاس را از روی برد پیدا كردم. توی كلاس هیچ كس نبود، فقط یك پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «كلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشكیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه یكی دو هفته ی اول كه كلاس ها تشكیل نمی شود و خندید.
با اینكه از خندیدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید كه ترم یكی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز كند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد نخندد!



دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
 من به عنوان یک مرد که واقعا سعی کردم همیشه سالم زندگی کنم و دنبال خیلی از کارها نرفتم مشکل بزرگی برای اینده زندگیم دارم
اینو بگم که از نظر تحصیلات و موقعیت اجتماعی و خانوادگی و کاری در وضعیت بسیار خوبی هستم که اگه میشد توضیح بدم حتما حرفمو تصدیق میکردید. از نظر خصوصیات ظاهری هم نمیخوام بگم انچنان اما مشکل خاصی تا بحال نداشتم. شاید عجیب به نظر بیاد که اینا رو میگم اما میخوام بدون هرگونه پیش داوری یا قضاوت نادرست ،منو راهنمایی کنید!



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!» کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

_ _ _ _ _

صبح كه داشتم بطرف دفترم می رفتم منشی ام ژانت بهم گفت: صبح بخیر آقای رئیس، تولدتون مبارك! از حق نمیشه گذاشت، احساس خوبی بهم دست داد از اینكه یكی یادش بود


تقریباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زد و اومد تو و گفت: میدونین، امروز هوای بیرون عالیه؛ از طرف دیگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشین با هم برای ناهار بریم بیرون، فقط من و شما!

خدای من این یكی از بهترین چیزهائی بوده كه میتونستم انتظار داشته باشم. باشه بریم. برای ناهار رفتیم و البته نه به جای همیشه‌گی. برای نهار بلكه باهم رفتیم یه جای دنج و خیلی اختصاصی. اول از همه دوتا مارتینی سفارش داده و از غذائی عالی در فضائی عالی تر واقعاً لذت بردیم.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
 مدیر به منشی: کارهاتو روبراه کن باید برای یه هفته با هم بریم ماموریت. منشیه به شوهرش زنگ میزنه میگه: من باید با رئیسم برم ماموریت اداری، کارهاتو روبراه کن چون واسه یه هفته کارهای خوونه و بچه ها میافته رو دوشِت. شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش میگه: زنم یه هفته نیست، کارهاتو روبراه کن پاشو بیا پیش من. دوست دختره هم تدریس خصوصی موسیقی میکرده زنگ میزنه به شاگرد کوچولوش میگه: من واسه یه هفته گرفتارم نمی تونم بیام بهت درس بدم. پسره هم زنگ میزنه به پدربزرگش میگه: معلم موسیقیم یه هفته نمیآد ، منم یه هفته میآم پیشت تنها نباشی. پدربزرگه هم زنگ میزنه به منشی شرکت میگه: هماهنگ کن و تاریخ ماموریت رو بنداز عقب. نوه ام یه هفته میآد پیشم. منشی هم زنگ میزنه به خوونه میگه: ماموریت لغو شد دارم میآم خوونه. شوهره هم با دستپاچگی زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شده. نیا که هوا پسه! دختره هم زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاده پس دارم میآم که بریم سر تدریس. پسره زنگ میزنه به پدربزرگش میگه: پدربزرگ شرمنده معلمم برنامه اش عوض شده. نمی تونم بیآم پیشت. پدربزرگه هم زنگ میزنه به منشی شرکتش و میگه: برنامه عوض شد، کارهاتو روبراه کن باید برای یه هفته با هم بریم ماموریت...



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

روزی بود، روزگاری بود

یک روز یک سگ آمد پیش شیر و گفت: سلام.

شیر گفت: علیک سلام، چه می‏گویی؟

سگ گفت: می‏خواهم با تو کشتی بگیرم.

شیر گفت: عجب رویی داری! ما سربه سر شما نمی‏گذاریم برای اینکه می‏گویند با وفا هستید. حالا کارت به جایی رسیده که بیایی با من ادعای همسری و هموزنی کنی؟ مگر نمی‏دانی من کی هستم؟

سگ گفت: چرا می‏دانم، ما از یک جنس هستیم. مگر نمی‏بینی که هر دو گوشت می‏خوریم و هر دو موقع ادرار یک پایمان را بالا می‏گیریم.




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او
نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان
اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!
 
روز اول یك شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان كار، هنگامی كه قناد
خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر
خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر
از طرف قناد دم در بود.
 
روز دوم یك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند،
آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش
را باز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم
در بود.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های "استاد" تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما "فرصت یادگیری" و یا "آموزش دادن" را می دهند. در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود، ولی ظاهری بسیار حقیرانه داشت. شاگرد گفت: "این مکان را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم، در بهشت بسر می بردند، اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند."

"استاد" گفت: "من گفتم "آموختن" و "آموزش" دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد، کافی نمی باشد بایستی دلایل را بررسی کرد پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علت هایش بشویم. سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. یک زوج و سه فرزند با لباسهای پاره و کثیف. "استاد" خطاب به پدر خانواده گفت: "شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید، در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟"



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دو تا گرگ بودند كه از كوچكی با هم دوست بودند و هر شكاری كه به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یك غار با هم زندگی می كردند. یك سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست كه این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شكارهای پیش مانده بود خوردند كه برف بند بیاید و پی شكار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند، برف هم دست بردار نبود و كم كم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس.

یكی از آنها كه دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت: "چاره نداریم مگه اینكه بزنیم به ده."
ـ "بزنیم به ده كه بریزن سرمون نفله مون كنن؟"
ـ "بریم به اون آغل بزرگه كه دومنه كوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم."
ـ "معلوم میشه مخت عیب كرده. كی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو میارن كه جدمون پیش چشممون بیاد."
ـ "تو اصلاً ترسویی. شكم گشنه كه نباید از این چیزا بترسه."
ـ "یادت رفته بابات چه جوری مرد؟ مثه دزد ناشی زد به كاهدون و تكه گنده هش شد گوشش"



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

یك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت كتابی خریداری كند. او یك بسته بیسكویت نیز خرید.

او بر روی یك صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب كرد. در كنار او یك بسته بیسكویت بود و در كنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

وقتی كه او نخستین بیسكویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ شنبه 11 تیر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . 
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . 
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم". 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 7 تیر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :

- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :

- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ شنبه 4 تیر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

smstak.com

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند.

از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.

بقیه در ادامه مطلب (حتما بخوانید)


در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند.

برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند.

بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های



ادامه مطلب
(تعداد کل صفحات:13)      [ ... ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]   [ 8 ]   [ ... ]  
درباره وبلاگ
سلام دوست عزیز به وبلاگ خودتون خوش امدید . تو این وبلاگ هر چی بخواهید پیدا میشه . فقط خوب بگردید.
Iranbloglist.comوبلاگ برتر را انتخاب کنید.
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
دوست عزیز نظرت راجب وبلاگ چیه




نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه

 

گالری عکس
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

قالب وبلاگ

پیامک عاشقانه

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات