منبع اطلاعاتی مفید
مقالات ، ادبیات ، عکس ، آموزشهای زناشویی ، موارد جنسی و............
نوشته شده در تاریخ جمعه 27 مرداد 1391 توسط . کردستانی | نظرات ()


از همسرش خداحافظی کرد، باید سوار کشتی می شد تا دریاها را در سفری سخت و پر مخاطره بپیماید و با دستی پر به آغوش خانواده اش باز گردد. لحظه زیبایی بود، حس زیبایی داشت. تازه فهمیده بود همسرش را چقدر دوست دارد. صدای سوت کشتی خبر از جدایی می داد. عقب عقب از پله ها بالا می رفت تا همسرش را که روی چمن های سبز وطنش ایستاده بود، چند لحظه بیشتر ببیند. کشتی حرکت کرد و سفر آغاز شد.

توفان مهیبی کشتی را در هم شکسته بود. همه غرق شده بودند، جز یک نفر. تخته پاره ای را در آغوش گرفته بود تا شاید زنده بماند و بتواند دوباره همسرش را ببیند. تمام دارایی اش را از دست داده بود اما تصویر همسرش که روی سبزه ها ایستاده بود و برایش دست تکان می داد، به او امید می داد. همسرش دلیل زندگی اش بود. توفان او را مایل ها دور کرد و به جزیره ای رساند.

دیوانه شده بود؛ از دوری همسرش و از اینکه بعد از گذشت چند سال کسی برای پیدا کردن او نیامده بود. می خواست خودش را از این زندگی تلخ خلاص کند. کسی به یاد او نبود. زنده بودن فایده ای نداشت، پس تصمیم گرفت خودش را حلق آویز کند.

طنابی را که بافته بود به شاخه درختی بست و روی تخته سنگ ایستاد و طناب را به دور گردنش انداخت. باز هم تصویر همسرش در ذهنش آمد اما او تصمیمش را گرفته بود. از روی تخته سنگی که ایستاده بود خودش را رها کرد تا با مرگش خودش را راحت کند.

شاخه شکست و او زنده ماند! باورش نمی شد، زنده مانده بود. مات و مبهوت به شاخه تنومند سبز درخت نگاه می کرد. فهمید باید زنده بماند.

فردا صبح که از خواب بیدار شد لب ساحل چیز عجیبی دید. باورش نمی شد. امواج دریا بادبان شکسته یک کشتی را به ساحل جزیره آورده بودند. دلیل شکست شاخه تنومند درخت و زنده ماندنش را فهمید. پس قایقی درست کرد و بادبان را روی آن سوار کرد و به سمت خانه حرکت کرد. از آن زمان به بعد هروقت به مشکلات بزرگی بر می خورد کمی فکر میکرد و می گفت: “باید زنده ماند، خدا بادبان دیگری خواهد رساند.”




نوشته شده در تاریخ جمعه 27 مرداد 1391 توسط . کردستانی | نظرات ()


یکی بود یکی نبود . غیر از خدا هیچکس نبود .
دو تا کبوتر همسایه بودند که یکی اسمش « نامه بر » و یکی اسمش « هرزه » بود . یک روز کبوتر هرزه گفت : « من هم امروز همراه تو به سفر می آیم . »
نامه بر گفت : « نه ، من می خواهم راست دنبال کارم بروم ولی تو نمی توانی با من همراهی کنی . می ترسم اتفاق بدی بیفتند و بلایی بر سرت بیاید و من هم بدنام شوم . »
هرزه گفت : « ولی اگر راستش را بخواهی من صد تا کبوتر جلد را هم به شاگردی قبول ندارم و چهل تا مثل تو را درس می دهم . من بیش از تو با مردم جورواجور زندگی کرده م ، من همه پشت بام ها ،



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ جمعه 27 مرداد 1391 توسط . کردستانی | نظرات ()
خولی و خر نامرد

روزی خولی از راهی می گذشت.
درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید.
ناغافلی دزدی آمد و خرش را دزدید.
خولی وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش نیست،
خورجینش را برداشت و به راه خودش ادامه داد
تا اینکه چشمش به خر دیگری افتاد که بدون صاحب بود.
آن را گرفت و کوله بارش را روی آن گذاشت و به راه خود ادامه داد
و با خودش گفت: خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری.
چند روز بعد صاحب خر پیدا شد و گفت: این خر مال من است.
خولی هم زیر بار نمی رفت و می گفت مال من است.
صاحب خر پرسید: خر تو نر بود یا ماده؟
خولی گفت: نر.
صاحب خر گفت: این خر ماده است.
خولی هم جواب داد: اما خر من، خر نامردی بود.


نوشته شده در تاریخ جمعه 27 مرداد 1391 توسط . کردستانی | نظرات ()
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.


نوشته شده در تاریخ جمعه 27 مرداد 1391 توسط . کردستانی | نظرات ()
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.



نوشته شده در تاریخ جمعه 27 مرداد 1391 توسط . کردستانی | نظرات ()
تموم بچه گیم دوست داشتم كه به آرزوهام برسم ...
اما الان آرزوم رسیدن به بچه گیمه.
واقعا اگه برگردیم به بچه گیمونو تو اون حالو هوا قرار بگیریم چی كار میكنیم ؟
چه تصمیمی برای آینده میگیریم؟
چند نفرمون راهشونو از این كه امروز هستن عوض میكنن و تصمیم جدیدی میگیرن؟
من كه اگه برگردم از همون اول شروع میكنم به تغییر دادن آینده و ساختنش اون جور كه خودم میخوام نه اون جور كه مردم دوست دارن باشم.
همه ی عمرتو برای مردم زندگی كنی یا بهتر ه بگم جوری زندگی كنی كه اونا دوست دارن ، نكنه بگن بچه فلانی رو دیدی عجب .......
همش خودتو از میلیونها خوشی دور كنی تا كه به چشم مردم خوب باشی اما قافل از اینكه خودی هم وجود داره كه باید بهش توجه كرد.
آره بچه گیمو كشتم تا به امروز برسم ... اما حالا حاضرم همه چی رو ازدست  تا به بچهگیم برسم



نوشته شده در تاریخ جمعه 27 مرداد 1391 توسط . کردستانی | نظرات ()


بچگی را زنده کرد ! 

کودکی شد ، کودکانه گریه کرد !

شعر قهر قهر تا قیامت را سرود  !

آن قیامت که دمی بیشتر نبود ! 

فاصله با کودکی هامان چه کرد !

کاش میشد بچه گانه خنده کرد...

-------------------------------------

لعنت به تمام قانون های مادی این دنیا 
 
که در آن شکستن دل پیگرد قانونی ندارد...



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 مرداد 1391 توسط . کردستانی | نظرات ()

در کامبوج پسر بچه ای همراه با حیوان خانگیش که یک مار پایتون بسیار بزرگ است زندگی می کند.
زمانی که این پسر تنها ۳ سال داشت پدرش این مار را در خانه پیدا کرد. آنها این مار را به جنگل بردند و آزاد کردند ولی مار پیتون باز به خانه آنها بازگشت،از آن به بعد این مار حیوان خانگی این پسر بچه شد!




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 مرداد 1391 توسط . کردستانی | نظرات ()
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 مرداد 1391 توسط . کردستانی | نظرات ()



آقای پاسگال پینون در سال ۱۸۸۹ متولد شد. وقتی او به دنیا آمد هیچکس نمی‌ توانست چهره پاسگال را باور کند، او یک غده بسیار بزرگ روی پیشانی‌ خود داشت و برای همین بعدها نام پاسگال را مرد مکزیکی دو سر گذاشتند…

 


دهه ۱۹۰۰ بود، پاسگال کارگر ایستگاه قطار در تگزاس بود که یکی از مسافران به محض دیدن پاسگال توجهش به چهره عجیب او جلب شد. مرد مسافر سیرک داشت و با خودش فکر کرد که می‌تواند از چهره پاسگال، پول خوبی به دست آورد.

وی در ازای دریافت مبلغ چشمگیری به پاسگال پیشنهاد کرد که در سیرک او مشغول کار شود البته با یک شرط بسیار مهم و آن اینکه پاسگال اجازه دهد روی غده‌اش با موم، صورت انسان بسازند و در پوسترهای تبلیغاتی سیرک بنویسند که پاسگال مرد دو سره است.

جالب این است که در بعضی از گزارشها آمده است که این سر از جنس نقره بود و در یک عمل جراحی زیر پوست پاسگال گذاشته شده بود. پاسگال‌ سال‌ها در سیرک نمایش اجرا کرد و بعد ازتمام شدن مدت قراردادش مدیر سیرک سرمصنوعی را از روی پیشانی او برداشت و پاسگال به تگزاس برگشت.




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 مرداد 1391 توسط . کردستانی | نظرات ()

عکسهای عجیب و غریب ترین های دنیا www.irannaz.com

ویتکاارنا اوار : 
اونقدر کوچک و ریز بوده که دزد ها برای کارای خلاف ودزدی ازش استفاده میکردن .
درزمان مرگش دزدهای روسیه 3 روز عزای عمومی اعلام می کنند !!! 




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 مرداد 1391 توسط . کردستانی | نظرات ()

عکسهای عجیب و غریب ترین های دنیا www.irannaz.com

انسان چهارچشم :

این انسان یه جفت چشم دیگه هم روی چشم هاش داشته که میتوانستن زاویه ی
مشخصی رو ببینن !!
با یه جفتش میتونسته جلو پاشو ببینه و با اون یکی جفت هم میتونسته چشم چرانی کنه (پشت سرش هم زن خوک نماست که دماغ و دهنش مثل خوک بوده و تنها مورد مشاهده شده در جهان هست !!!) 




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 مرداد 1391 توسط . کردستانی | نظرات ()

عکسهای عجیب و غریب ترین های دنیا www.irannaz.com
 

پاسکال پنتیون :

از وقتی که به دنیا میاد یه سر دیگه هم روی سرش داشته که چشمها و دهنش حرکت میکردن ولی قابلیت دیدن و حرف زدن نداشتند !!




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 مرداد 1391 توسط . کردستانی | نظرات ()

عکسهای عجیب و غریب ترین های دنیا www.irannaz.com

 

ادوارد مورداکسی :

هم پشت سرش صورت داشته هم جلو روش ولی اینقدر صورت پشتیه از خودش صدا درمیاره که بالاخره در سن 33 سالگیش خودکشی میکنه!!




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 مرداد 1391 توسط . کردستانی | نظرات ()

عکسهای عجیب و غریب ترین های دنیا www.irannaz.com 

باستر سیمکوش :
درسال 1995 به 541 کیلو وزن میرسه ولی یه رژیم لاغری شدید میگیره و میشه 97 کیلو !
نکته ی جالب اینه که 20 کیلو پوست اضافه میاره که بعد از لاغری ازش یه کت میدوزند !!!!




(تعداد کل صفحات:2)      [ 1 ]   [ 2 ]  
درباره وبلاگ
سلام دوست عزیز به وبلاگ خودتون خوش امدید . تو این وبلاگ هر چی بخواهید پیدا میشه . فقط خوب بگردید.
Iranbloglist.comوبلاگ برتر را انتخاب کنید.
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
دوست عزیز نظرت راجب وبلاگ چیه




نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه

 

گالری عکس
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

قالب وبلاگ

پیامک عاشقانه

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic