منبع اطلاعاتی مفید
مقالات ، ادبیات ، عکس ، آموزشهای زناشویی ، موارد جنسی و............
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

خوابیدن باتو،میان بوته های مرطوب

خوابیدن باتو، زیرسقفی از علف

درشعاعی ازمه،گم شدن درتو.

تراوش های شبنم،بوسه های نوربه برهنگی،به شیارهای سبزبرگ.

آه...چقدرروانی میشوم،از عطرتنت.

چقدرقلبم ،تندتندمیزند،وقتی احساسم را،استادانه مینوازی.

برای توبکرمیمانم،فقط برای تو

تابیایی که،دست میان احساست ببرم وتماشاکنم

چشمهایت راوقتی خواب ازآن میچکد

وباتوبخوابم تاصبح نیلوفر.

اگردستهای تردید،دست از سرمابردارند

اگرثانیه های خسته،کمی تندتربدوند

با تو میخوابم برای همیشه ....





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

به سراغ من اگر می‌آیید،

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ‌های هوا،

پر قاصدهایی است

كه خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاك.

روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران

 ظریفی است كه صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می‌آید.

آدم این‌جا تنهاست

و در این تنهایی، سایه نارونی تا

 ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می‌آیید،

نرم و آهسته بیایید،

مبادا كه ترك بردارد

چینی نازك تنهایی من.






نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

خود به خود هوس باران را میکنمآن لحظه که دلتنگ یارم می شوم

آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود

هوس یک کوچه تنها را میکنم

آن لحظه است که دلم میخواهد تنهایی در زیر باران

بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم

قدم بزنم تا خیس خیس شوم ،

خیس تر از قطره های باران….

خیس تر از آسمان و درختان

آن لحظه که خیس خیس می شوم ،

دلم میخواهد باز زیر باران بمانم ،

دلم نمیخواهد باران قطع شود

دلم میخواهد همچو آسمان که بغضش را خالی میکند ،

خالی شوم ، از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی.

تنها صدای قطره های باران را می شنوم ،

اشک میریزم ، و آرزوی یارم را میکنم

دلم میخواهد

آسمان با اشکهایش 

سیل به پا کند....!




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

یادته یه روز بهم گفتی

هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون

که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده

گفتم اگه بارون نیامد چی؟

گفتی اگه چشمای تو بباره اسمون گریش میگیره

گفتم :یه خواهش دارم وقتی اسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار

گفتی به چشم ...حالا من دارم گریه می کنم

و آسمون نمی باره ........

تو هم اون دور دورا ایستادی

به من می خندی....!!




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

از بیم و امید عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم

بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسه آتشین او خوشتر

پنداشت اگر شبی به سرمستی در بستر عشق او سحر کردم

شب های دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گمشده شادی و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستی داد

آنکس که مرا امید و شادی بود

هر جا که نشست بی تامل گفت : « او یک زن ساده لوح عادی بود 

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ

یکرنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه ی جاودانه می خواهم




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست..؟




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

آغوش  من فقط  به اندازه تو جا دارد ...
 
این تمام لذت من است ...

وقتی با اصرار مرا می خوانی ...

وقتی با چشم های بسته گرمای نفسهایت را احساس می کنم ...

این روزها شب هایم از روزها روشن تر است ...

تو تمام انتظار هر روز منی

تا به تو برسم ...

من این انتظار عاشقانه را می پرستم ...

تمام روز در انتظارم تا تو بیایی ...

آغوش من فقط  به اندازه تو جا دارد ...

اگر خوب گوش کنی

این ضربان های تند و پی در پی قلبم را می شنوی

تو را فریاد می زنند ...

 
مخاطب کلامم که هیچ ...

 
مخاطب ضربا نهای قلبم هم تویی ...

 
ببین تعبیر می کنم که گاهی خواب تو

همان  نهایت آرزوی من است ...

ببین فریاد سکوت من از همیشه بلند تر است ...

بهانه نمیگیرم ...

دلم بهانه گیر شده ...

دلتنگ هم نمی شوم ...

او دلتنگ می شود.........




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

یه دختر كوری تو این دنیای نامرد زندگی میكرد

این دختره یه دوست پسری داشت كه عاشقه اون بود

دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم

همیشه با اون می موندم یه روز یكی پیدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.

وقتی كه دختره بینا شد دید كه دوست پسرش كوره.

بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو.

پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :

مراقب چشمای من باش ....!




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .

وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

یکی بود یکی نبود

یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت

اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن

تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود

و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید

هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی

مال تو کتاب ها و فیلم هاست....

روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی

توی یه خیابون خلوت و تاریک

داشت واسه خودش راه میرفت که

یه دختری اومد و از کنارش رد شد

پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش یه جوری شد

انگار که این دختره رو یه عمر میشناخته

حالش خراب شد

اومد بره دنبال دختره ولی نتونست

مونده بود سر دو راهی

تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت

اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خیابون

اینقدر رفت و رفت و رفت

تا اینکه به خودش اومد و دید که رو زمین پر از برفه

رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد

همش به دختره فکر میکرد

بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو چشاش جمع می شد

چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوری بود

تا اینکه باز دوباره دختره رو دید

دوباره دلش یه دفعه ریخت

ولی این دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن

توی یه شب سرد همین جور راه میرفتن و پسره فقط حرف میزد

دختره هیچی نمیگفت

تا اینکه رسیدن به یه جایی که دختره باید از پسره جدا میشد

بالاخره دختره حرف زد و خداحافظی کرد

پسره برای اولین توی عمرش به دختره گفت دوست دارم

دختره هم یه خنده کوچیک کرد و رفت

پسره نفهمید که معنی اون خنده چی بود

ولی پیش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد

اون شب دیگه حال پسره خراب نبود




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

دوباره صدای نم نم باران اما این بار

 با طعم تلخ خاطرات

خاطرات تک تک لحظات زندگی مثل

 قطرات ریز باران روی ذهنم می نشیند

لحظه ای که دیگرهیچ شعری تسکینم نمی دهد

وبا هیچ سازی آرام نمی شوم

از نواختن بیزارم

حس عجیبی ست قلم را در دستانم می فشارم

اما چیزی احساس نمی کنم

دلم واژه تازه می خواهد واژه ای که بتواند

تمام احساسم را بیان کند

اما کاغذم سفید است در حالیکه هم چنان

می نویسم و فقط با یک جمله رنگ آبی جوهررا به خود می گیرد

جمله ای که حضورت را برایم زیباتر میکند و از عمق وجودم برایت

مینویسم :یار من

زیباترین باران

دوستت دارم




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

می خواهم....

از همیشه بودنت

از همیشه دوست داشتنم

از همیشه های دلتنگی عاشقانه هایم

داستان بنویسم 

بگذار قصه من و تو به گوش باد برسد

تا افسانه ما

  رقیب لیلی و مجنون ، شیرین وفرهاد شود

بگذار یک سطر فقط یک سطر از تو بنویسم

تا کمی در پس این کلمات  تورانفس بکشم

بگذار باهر نقطه در اخر جملاتم سیر نگاهت کنم

بگذار گرمای بودنت  را با حروف در کنار هم به آغوش بگیرم

*****






ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم…



هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک میریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم”دوی” شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.




ادامه مطلب
(تعداد کل صفحات:4)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]  
درباره وبلاگ
سلام دوست عزیز به وبلاگ خودتون خوش امدید . تو این وبلاگ هر چی بخواهید پیدا میشه . فقط خوب بگردید.
Iranbloglist.comوبلاگ برتر را انتخاب کنید.
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
دوست عزیز نظرت راجب وبلاگ چیه




نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه

 

گالری عکس
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

قالب وبلاگ

پیامک عاشقانه

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات