تبلیغات
منبع اطلاعاتی مفید - مطالب آبان 1390
منبع اطلاعاتی مفید
مقالات ، ادبیات ، عکس ، آموزشهای زناشویی ، موارد جنسی و............
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


می بخشمت بخاطر ترانه های صادقم


بخاطر سخاوت قلب همیشه عاشقم


می بخشمت بخاطرتویی که خیلی بدشدی


پیش توگریه کردمُ رفتی نموندی کم شدی


می بخشمت اگه نشد یه روزی مال من باشی


ولی بازم ازت میخوا م گاهی بیاد من باشی


می بخشمت اگه که من خوب میدونم دلت میخواست


چشمای تو رازی بودن ولی غرور تو نخواست


می بخشمت بخاطر چشمایی که منتظرن


خاطره هایی که نشد ازتوخیال من برن


می بخشمت بخاطر فاصله های دم به دم


بیادشعری که نشد یه خطِ شم برات بگم


رفتیُ کاری ازدل خسته ی من برنمی یاد


بایدباهاش کنار بیام خدا برام بد نمی خواد


بااین که با نبودنت غصه گذاشتی رو دلم

امابدون هرجا باشی دوست دارم خیلی زیاد




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

خدایا سرده این پایین از اون بالا تماشا کن

اگه میشه فقط گاهی خودت قلب منو ها کن !

خدایا سرده این پایین ببین دستامو می لرزه

دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه

تو اون بالا من این پایین ، دوتاییمون چرا تنها ؟

اگه لیلا دلش گیره ، بگو مجنون چرا تنها ؟!

بگو گاهی که دلتنگم ، ازاون بالا تو می بینی

بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ و غمگینی

خدایا ! من دلم قرصه ! کسی غیر از تو با من نیست !

خیالت از زمین راحت که حتی روز روشن نیست !

کسی اینجا حواسش نیست که دنیا زیر چشماته

یه عمره یادمون رفته ، زمین دار مکافاته !

فراموشم شده گاهی ، که این پایین چه ها کردم

که روزی باید از اینجا بازم پیشه تو برگردم

خدایا ! وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن

شنیدم گرم آغوشت ، اگه میشه منم جا کن ....




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

بد عادت کردی چشمامو از اون وقتی که اینجایی

تو و آرامش چشمات, بااین لبخند رویایی...

همه حرفام همه شعرام, بی تو تصویری از دردن

چشات معیار زیبایی رو توقلبم, عوض کردن...

کسی مثل منه عاشق به احساس تو مومن نیست

میخوام افسانه شم باتو,میدونم غیر ممکن نیست...

تورو از وقتی که دیدم,چشمامو رو همه بستم

همه عالم میدونن که, به چشمای تو وابستم...

دیگه قلبم با آهنگ نفس های تو مانوسه

تو که میخندی انگاری منو خوشبختی میبوسه...

بد عادت کردی چشمامو , ته این قصه پیدا نیست

تو انقدر خوبی که جز تو به چشمم هیچ چی زیبا نیست...!

واسه تو من کمم آره, تو حقت بیشتر از ایناس

ولی زیبایی مهتاب توی نگاه شب پیداس...

آره تو از چشام خوندی, چقد از دلهره خستم

اگه آرامشی دارم, اونو مدیون تو هستم...

دیگه قلبم با آهنگ نفس های تو مانوسه

تو که میخندی انگاری منو خوشبختی میبوسه...

بد عادت کردی چشمامو , ته این قصه پیدا نیست

تو انقدر خوبی که جز تو به چشمم هیچ چی زیبا نیست...!




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

گاه دلتنگ می شوم 

دلتنگتر از همه دلتنگی ها 

گوشه ای می نشینم 

و حسرت ها را می شمارم 

و باختن ها را، 

و صدای شکستن ها را... 

نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام 

و کدام خواهش را نشنیدم 

و به کدام دلتنگی خندیدم 

که این چنین دلتنگم. 

دلتنگم، دلتنگ...!

***

خدایا خسته ام!
از غریبه بودن بین این آدم ها
از بی کسی
از این که از جنس آدم های اطرافم نیستم
از اینکه همه تا میفهمن از خودشون نیستم رفتارشون باهام عوض میشه
خدایا!
تو با من باش..






نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی
همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی ...دروغه...‏
چه جوری دلت می اومد منو اینجوری ببینی‏
با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه ...‏
همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم‏
بی تو و اسمت عزیزم...اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خوب عیبی نداره ..دل من خیلی صبوره...صبوره...‏
همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی
همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی ...دروغه...‏
چه جوری دلت می اومد منو اینجوری ببینی‏
با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه ...‏
همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم‏
بی تو و اسمت عزیزم...اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خوب عیبی نداره ..دل من خیلی صبوره...صبوره...‏
همه میگن که تو نیستی همه میگن که تو مردی
همه میگن که تنت رو به فرشته ها سپردی...دروغه...‏




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

چشامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم

 اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی

 قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوسش داشته باشی

 زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی.




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

برای دیدن ادامه عكسها و دانلود روی این عكس كلیك كنید

 داستان عاشقانه‌ی یک شعر معروف از مهرداد اوستا برای...

وفا نكردی و كردم، خطا ندیدی و دیدم    ...        شكستی و نشكستم، بُریدی و نبریدم
 اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت     ...   كشیدم از تو كشیدم، شنیدم از تو شنیدم


 


وفا نكردی و كردم، خطا ندیدی و دیدم
شكستی و نشكستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشیدم از تو كشیدم، شنیدم از تو شنیدم

كی ام، شكوفه اشكی كه در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روی شكوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نكردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نكردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی كه نبردم، ملامتی كه ندیدم

نبود از تو گریزی چنین كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشك نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نكردی و كردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
 
 
ولی داستان عشق و خیانتی که باعث
 
سروده شدن این شعر شد به گوش
 
کمتر کسی رسیده.
 
 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دور افتاده بود. ناگهان سر و کله ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده های خاکی پیدا شد. راننده ی آن اتومبیل که یک مرد جوان بسیار شیک پوش، با لباس های مارک دار سرش را از پنجره اتومبیل
بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟

چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.

جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، روی اینترنت وارد صفحه ی NASA شد، جایی که می توانست سیستم جستجوی ماهواره ای (GPS) را فعال کند. منطقه ی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحه ی کاربرگ Excel به وجود آورد و فرمول پیچیده ی عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد. بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان می داد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.


چوپان گفت: درست است. حالا همان طور که قبلا توافق کردیم، می توانی یکی از گوسفندها را ببری.

آنگاه به نظاره ی مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟

مرد جوان پاسخ داد: آری! چرا که نه؟

چوپان گفت: تو یک مشاور هستی.

مرد جوان گفت: راست می گویی، اما به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟

چوپان پاسخ داد: کار ساده ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی. مضافا اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمی دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی!




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

-تركه داشته خاطره تعریف میكرده، میگه: ما سال چهل و نه با دو نفر دعوامون شد، البته سال چهل و نه دو نفر خیلی بود

-پیف... اه اه اه... چه بوی گندی... خفه شدیم... چه خبرته؟ مگه چی خوردی؟ !حمیییییییییییید ... تبلیغ كنسرو لوبیای تبرك

 

-قاضی: شکایت شما از این اقا اینه که به شما گفته: احمق ، بیشعور ، نفهم...

شاکی: بله.عین حقیقته.

قاضی: پس اگه عین حقیقته چرا شکایت کردی؟

-سوال فیزیک در لرستان:سرعت نور چقدره؟  1-بد نیست 2-خوبه 3-الحمدلله 4-تو خوبی

-پسر عربه میره تو یه مغازه لوازم خونه میگه: آقا اگه من با ک.....رم این اتو رو بلند كنم چی بهم میدی؟ یارو هم میخنده میگه: خود اتو رو ببر! پسره هم بلند میكنه و اتو رو وَر میداره میبره. فرداش پسره با باباش میاد به صاحب مغازه میگه: با بابام اومدیم یه یخچال ببریم

-یه مرده شور رشتی میاد خونه به زنش میگه عیال امروز یه مرده رو شستم بیلیش بیست و پنج سانت بود. زنه میگه اااو اصغر آقا هم مرد

-یه بار می خواستن یه لر رو شکنجه بدن، شلوار استرچ پاش میکنن

-لره میره آمریکا، یه زن خراب میبینه، میگه: چند؟ زنه میگه: پنج دلار همینجا، ده دلار تو پارک، بیست دلار خونه، پنجاه دلار هتل! بنده خدا پنجاه دلار میده. زنه با خوشحالی میگه: ای ول، هتل؟ لره میگه: نه، ده بار همینجا

-ترکه داشته راه میرفته خسته میشه شروع میکنه به دوییدن

-بچه ها توی کلاس داشتند سر و صدا میکردند که ناظم میاد تو با عصبانیت میگه: اینجا طویله است؟ یکی از بچه ها میگه: نه آقا اشتباهی آمدید!

-ترکه  به پسرش میگه: پسرم هیچ می دونی ناپلئون وقتی به سن تو بود، شاگرد اول کلاسش بود؟ پسرش میگه: پدر جان! هیچ می دونی که ناپلئون وقتی به سن تو بود، امپراتور بود؟

-یك روز به یك جوانی می گویند : آقای محترم جلوی پمپ بنزین سیگار نكش. جوان جواب می ده : برو ببینم من جلوی بابام هم سیگار می كشم.!!!

-غضنفر اسیر آدمخورا میشه.میندازندش تو دیگ باهاش آش درست کن . میخندیده.بش میگن تو داری میمیری چرا میخندی؟ میگه شاشیدم تو آشتون

-یاد اون روزها بخیر. وقتی من بچه بودم، مادرم یک تومن به من می داد و مرا به فروشگاه می فرستاد و من با یک کیلو سیب زمینی، دو بسته نان، سه پاکت شیر، یک کیلو پنیر، یک بسته چای و دوازده تا تخم مرغ به خانه برمی گشتم. اما الان دیگه از این خبرها نیست... !همه جا توی فروشگاه ها دوربین گذاشته اند


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروکله ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جادههای خاکی پیدا میشود. رانندهی آن اتومبیل که یک مرد جوان با لباس شیک، کفشهای کوجی، عینک ری بن و کراوات بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟
چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمهاش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.
جوان، ماشین خود را در گوشهای پارک کرد و کامپیوتر نوت بوک خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، وارد صفحه ی ناسا روی اینترنت، جایی که میتوانست سیستم جستجوی ماهوارهای ( جی پی اس) را فعال کند، شد. منطقه ی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با ۶۰ صفحه ی کاربرگ اکسل را به وجود آورد و فرمول پیچیدهی عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد.
بالاخره ۱۵۰ صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان میداد، گفت: شما در اینجا دقیقا ۱۵۸۶ گوسفند داری.
چوپان گفت: درست است. حالا همینطور که قبلا توافق کردیم، میتوانی یکی از گوسفندها را ببری.
آنگاه به نظاره ی مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد
مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه!
چوپان گفت: تو یک مشاور هستی.
مرد جوان گفت: راست میگویی، اما به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟
چوپان پاسخ داد: کار ساده ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب آن را از قبل میدانستم، مزد خواستی. مضافا، اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمیدانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
دوست پسر هم نداریم با وضع فجیع برم بیرون همه بگن تو چرا این شکلی شدی بگم اونی که باید بپسنده پسندیده
یه دوست پسر هم نداریم قاصدک ببینیم بپریم روش بگیم وای ازش خبر آورده
یه دوست پسر هم نداریم شارژ ایرانسل بده بهمون بگه خطت رو شارژ کن زود به خودم زنگ بزن
یه دوست پسر هم نداریم بگه چه خبر عزیزم بگیم داری بابا میشی
یه دوست پسر هم نداریم هی بهش بگیم من ۶ تا خواستگار دکتر دارم زود باش تکلیف منو روشن کن
یه دوست پسر هم نداریم که دیگه هی نگیم من به عشق اعتقادی ندارم
یه دوست پسر هم نداریم هی انگشتمونو بزنیم به پهلوش دو متر بپره بخندیم بهش
یه دوست پسر هم نداریم با شماره دوستش امتحانمون کنه ما هم سربلند از امتحان بیایم بیرون
یه دوست پسر هم نداریم بهش بگیم می خوام پراید بخرم بگه بقیه پولشو من می دم ۲۰۶ بخر
یه دوست پسر هم نداریم بهمون بگه مواظب خودت باش از پیاده رو برو رسیدی خونه تک بزن
یه دوست پسر هم نداریم برادرزاده ی ۷ سالمون نیاد بگه عمه فکر کنم هیشکی تورو دوست نداره
یه دوست پسر هم نداریم بگیم سایت روده بر.کام مال ماست برو نظر بده
یه دوست پسر هم نداریم شب ها آرزوی وصال کنه روزها آرزوی فراق
یه دوست پسر هم نداریم تو خیابون گربه ببینیم بپریم بغلش بگیم وای ببخشید از ترس بود
یه دوست پسر هم نداریم هر روز بهش بگیم تو دیگه مرد شدی وقت زن گرفتنته
یه دوست پسر هم نداریم که یکی جز مامانمون شمارمونو از حفظ باشه
یه دوست پسر هم نداریم بوتیک داشته باشه هی بریم از مغازش جنس برداریم به عنوان هدیه
یه دوست پسر هم نداریم دو تا ماشین داشته باشه یه زوج یه فرد. هر روز بریم بیرون نه یه روز درمیان
یه دوست پسر هم نداریم نصفه شب اس ام اس های محبت آمیز برامون بفرسته صبح بیدار شدیم بخونیم کیف کنیم
یه دوست پسر هم نداریم وقتی با گریه بهش زنگ می زنیم نگه هر وقت زر زرت تموم شد بهم زنگ بزن
یه دوست پسر هم نداریم نگه هروقت با ۹۱۲ زنگ زدم فقط حرف های مهم رو بگو، چرت و پرت خواستی بگی بگو با ایرانسل ساعت ۱۱ شب به بعد زنگ بزنم
یه دوست پسر هم نداریم بشینیم عکس های بچگیشو ببینیم و به درگاه خدا دعا کنیم لااقل بچه ش این شکلی نشه
یه دوست پسر هم نداریم وقتی با یه دختر حرف میزنه هی وشگونش بگیریم که یعنی بسه جمع کن خودتو
یه دوست پسر هم نداریم یه هفته قبل تولدمون غیب بشه گوشیش خاموش بشه یه هفته بعد از تولد دوباره ظهور کنه بگه عزیزم تصادف کرده بودم
یه دوست پسر هم نداریم تو ماشین آهنگ شیش و هشت بزاریم کله هامونو باهم تکون بدیم
یه دوست پسر هم نداریم اول آشنایی شماره ایرانسل بدیم بهش دو روز بعد از آشنایی ۹۱۲
یه دوست پسر هم نداریم موبایلمون همیشه تو دستمون باشه دیگه هی گم نشه
یه دوست پسر هم نداریم حتی گاهی گوشیمونو یهو بگیره بگرده بیبینه خیانت میانت نمی کنیم که
یه دوست پسر هم نداریم شماره تلفنش بشه همه ی پسوردامون

یه دوست پسر هم نداریم که تهدیدش کنیم یا دیگه نباید سیگار بکشه یا اگه میکشه منم باید باهاش بکشم



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

باور نمی کنن غزلها  تو رفته ای

                                    مبهوت مانده اند که آیا تو رفته ای!

با بیت بیت شعر کلنجار می روم

                                 با خط زدن - نوشتن ... اما تو رفته ای

دیگر کسی نمانده برایم  نگاه کن

                                حدسم درست بود که تنها تو رفته ای

ناباورانه چشم به راهت نشسته ام

                                یک عمر حجله ساختم با  تو رفته ای

حالا که چند سال گذشته خودت بگو

                                  من رفته ام به باد فنا یا تو رفته ای؟




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

اعتراف میکنم بچه که بودم همیشه دلم میخواس یه جوری داداش کوچیکمو سر به نیس کنم! رفتم بقالی مرگ موش بگیرم آقاهه که میدونس چه فسقل مشنگیم بجاش آرد بهم داد منم ریختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتی همه شروع کردن به خوردن یهو گریه‌ام گرفت! با چشای خیس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بمیریم!!!!!!!
اعتراف میکنم تا سنه 13-12 سالگی تحت تاثیر حرفای مادربزرگم که خیلی تو قید و بند حجاب بود با روسری می‌شستم جلوی تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت میکشیدم. زیاد میخندید فکر میکردم بهم نظر داره!!
یه شب مادرم مریض بود داشتم ازش پرستاری میکردم بعد گفت برو برام آب بیار رفتم آب آوردم دیدم خوابش برده اومدم تریپ بایزید بسطامی بردارم صبر کنم بیدار شه یه دفعه یه لحظه خوابم برد آبو ریختم رو مامانم !!!!!!!!
وقتی پدرم روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی صورتش نگه میداره، اعتراف میکنم بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که پدرم منو نبینه و با مشت چنان میکوبیدم وسط روزنامه، پاره که میشد هیچ، عینکش می افتاد و بابا کل مطلب رو گم میکرد. کلاً پدرم 30ثانیه هنگ میکرد. بعد یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد و حرص میخورد. اما هیچی بهم نمیگفت و من مانند خر کیف میکردم. تا اینکه یه روز پدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست. من 5 روز تو شوک بودم!!
اعترافِ عموم: روز تولد 19سالگیم خودم یادم نبود، اومدم خونه دیدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، یه باد گنده ای ول دادم وسط خونه كه انقد صداش بلند بود خودم جا خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم دیدم دوستام وسط سالن با كلاه بوقی و برف شادی افتادن كف سالن هی میخندن بعد یكسری هم سرخ شدن میگن تولد تولدِت مبارك... كیكم از دست یكی از دوستام افتاد وسط سالن، خلاصه شب به یاد ماندنی شد...
اعتراف می‌کنم بچه که بودم شبا پیش خواهرم میخوابیدم وسطای شب که مطمئن میشدم که خوابش سنگین شده دستشو می‌کردم تو دماغم!!





ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود،


صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر
پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد…



دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!




(تعداد کل صفحات:4)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]  
درباره وبلاگ
سلام دوست عزیز به وبلاگ خودتون خوش امدید . تو این وبلاگ هر چی بخواهید پیدا میشه . فقط خوب بگردید.
Iranbloglist.comوبلاگ برتر را انتخاب کنید.
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
دوست عزیز نظرت راجب وبلاگ چیه




نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه

 

گالری عکس
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

قالب وبلاگ

پیامک عاشقانه