منبع اطلاعاتی مفید
مقالات ، ادبیات ، عکس ، آموزشهای زناشویی ، موارد جنسی و............
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
تحقیقات نشان داده است که مردانی که به کودکان علاقه بیشتری دارند، برای زندگی مشترک مناسبتر هستند. طبق تحقیقاتی که اخیرا انجام شده است، زنان تنها با نگریستن به مردان می توانند به طور ناخودآگاه وجود یا عدم وجود خصوصیات مورد نظرشان را در مردان تشخیص دهند.

در گزارشی که اخیرآ در این رابطه تهیه شده است، آمده : “زنان می توانند نشانه های علاقه یا عدم علاقه به کودکان را در صورت مردان بخوانند و تشخیص دقیقی از چگونگی تفکر آنها نسبت به جنس مخالف نیز داشته باشند.”

تحقیقات آماری نشاده داده است، آن دسته از مردان که به کودکان علاقمند هستند، برای روابط دراز مدت مناسب ترند و مردان متعصب با طرز تفکر مرد سالار برای روابط گذرا و کوتاه مدت مناسبند.

مطالعات انجام شده توسط محققین دانشگاه شیکاگو و دانشگاه کالیفرنیا – سانتا باربارا – نشان داده است:




ادامه مطلب


علیداد ساوه‌شمشكی، حسین ساوه‌شمشكی و فاطمه كیادربندسری، قهرمانان تیم ملی اسكی ایران و از كاندیداهای حضور در المپیك زمستانی 2010 ونكور كانادا طی قراردادی به عضویت تیم ارتعاشات صنعتی درآمدند تا در لیگ برتر اسكی سال 88 این تیم را همراهی كنند.سرمربی این تیم هنوز مشخص نشده است؛ اما محمدرضا گلزار، ستاره سینمای ایران كه در كادر فنی تیم والیبال ارتعاشات حضور دارد به عنوان مدیر فنی این تیم اسكی را همراهی خواهد كرد. شهیدیان به عنوان رئیس و بهرام ساوه‌شمشكی نیز به عنوان سرپرست این تیم را همراهی می‌كنند.بر همین اساس به هر كدام از اعضای تیم 8 میلیون تومان بابت قرارداد حضور در لیگ برتر اسكی فصل 88 پرداخت شده است.مسابقات لیگ برتر امسال از 18 دی آغاز می شود.




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()



چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()




 مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
نظر شما درباره این داستان قشنگ چیست



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()



چهره زشت نفرت

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. 

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


داستانی از یك دلباخته ، یك عاشق
عاشقی كه هیچوقت عشق خود را جز از راه چشم لمس نكرد
هیچكس
بهترین و جدیدترین داستان كوتاه از بهار بیست      bahar-20.com


چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .
همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


بهترین داستان های كوتاه از بهار-بیست dastan.bahar-20.com


:

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم


هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود


نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام


به همه لبخند می زدم


آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن


اصلا برام مهم نبود


من همتونو دوست دارم


همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود


دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم


چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن


به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن


و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد


تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم


ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود


بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم


به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون


دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم


قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .


من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم


اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب


مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره


خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم


دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم


یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده


ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس


دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه


یه مرد واقعی ...


به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود


دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی


گور بابای همه , فقط اون ,


بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود


دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور


مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم


ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود


باید می بردمش یه جای خلوت


خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,


وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش


عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .


بیا دیگه پرنده خوشگل من ..



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

بهترین و جدید ترین داستان های كوتاه از بهار-بیست دات كام  www.dastan.bahar-20.com


کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()



چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


ای کاش دلم از شیشه بود، وقتیکه می شکست اونو تعویض می کردم، یا از اول اونو ضد گلوله می ساختم تا نشکنه.

ای کاش دلم مثل دستم بود، وقتیکه شکست اونو گچ می گرفتم یا مصنوعیشو می ساختم.

ای کاش دلم مجسمه بود، وقتی می شکست با چسب اونو می چسبوندم، یا دوباره مثل اونو می ساختم.

ای کاش دلم از جنس پارچه بود، پیش خیاط می رفتم و می دوختمش و بهش آستر اضافه می کردم تا صدمه نبینه.

ای کاش دلم مثل گوشی موبایل بود، براش قاب کریستالی می گرفتم، وقتی که شکست، یه قاب با طرح قشنگتر می خریدم.

ای کاش دلم درون جعبه بود، با ماژیک قرمز رو جعبه می نوشتم: شکستنی!!! آهسته حمل شود.

ای کاش دل فروشی بود، کل زندگیمو میدآدم تا بتونم یه جدیدشو بخرم.

ای کاش دلم گارانتی داشت، ای کاش شکستنی نبود، ای کاش بازیچه دوران جوونی نبود، ای کاش برای اون ارزش قایل بودم، ای کاش حرمت داشت، ای کاش دریا نبود و تلاطم نداشت، ای کاش دلم از سنگ بود....

که اینگونه اسیر نمی شد......




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

در اتاقو قفل کرد

پرده پنجره اتاق رو کشید

نشست روی صندلی

ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد

تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت

و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,

به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد

دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد

انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد

مرد از تماشای این هماغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد

....

روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها

لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه

شنیدن بود و تپیدن

عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی

روزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ ,

در یک بعد از ظهر سرد زمستان , حسابی , می چسبید

تعریف مرد , از عشق , دوست داشتنی فرا تز از مرزهای منطق بود و زن ,

عشق را به ایثار دل , تفسیر می کرد

مرد , که هیچگاه عاشق نشده بود ,

از گرمای با او بودن ,

لذت می برد

و حس می کرد چیزی در درونش متحول می شود

و زن , مدام لبخند می زد ,

و گاهی چشم هایش از هیجان , مرطوب میشد و دستهایش مرتعش از لمس با هم بودن ,

دستهای مرد را در آغوش میکشید

روزهای اول , همیشه زیباست

مثل روز اول خریدن یک کفش چرم براق

مثل روز اول مدرسه

مثل روز تولد

هر تماسی , پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز

و هر نگاهی , لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز

زن , مثل بهار شده بود ,




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا ســــمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد

!

داروساز گفت اگر ســــم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا ســــم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری بهمن بدهید تا ســــم را از بدنش خارج کند

داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دآدم ســــم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


پدرم می‌گوید: ‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و...

 

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.

 

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.

برای همین هم، مدتی‌ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌ دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیزمن خانه داشته باشد.

 

خب راست می‌گویم دیگر. نه؟

 

پدرم می‌گوید: ‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...

قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...

خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین...

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.

گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.

تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.

ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.

مبهوت.

گیج.

مَنگ.

هاج و واج نِگاش کردم.

توو دست چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعت‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سُکید.

چهار و چهل و پنج دقیقه!

گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!




(تعداد کل صفحات:26)      [ ... ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]   [ 8 ]   [ 9 ]   [ 10 ]   [ 11 ]   [ ... ]  
درباره وبلاگ
سلام دوست عزیز به وبلاگ خودتون خوش امدید . تو این وبلاگ هر چی بخواهید پیدا میشه . فقط خوب بگردید.
Iranbloglist.comوبلاگ برتر را انتخاب کنید.
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
دوست عزیز نظرت راجب وبلاگ چیه




نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه

 

گالری عکس
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

قالب وبلاگ

پیامک عاشقانه

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic