تبلیغات
منبع اطلاعاتی مفید - مطالب مهر 1390
منبع اطلاعاتی مفید
مقالات ، ادبیات ، عکس ، آموزشهای زناشویی ، موارد جنسی و............
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


شب هنگام بود وخانه تاریک .و شاید تنها روشن کننده ی اتاق فروغ ماه بود.از پشت پنجره ی اتاقم به آسمون نگاه می کردم.ستاره ها بهم چشمک می زدند گویی او هم میان اونها بود.چشمانی که ازلحظه ی دیدار منو شیقته ی خودش کرده بود.چشمهایی که هزاران حس ناگفته داشت.هنوز زیبایی چشمان خمارش رو که با شیفتگی نگاهم می کرد رو به یاد دارم.بهار بود و بارون می بارید.با دلی پر از خونه بیرون زدم.دلم برای دیدنش پر می کشید.به اولین تاکسی که جلوی پام ترمز کرد سوار شدم.از شانس بد من خیابون ها ترافیک بود.توی دلم هزار تا فحش می دادم.اون الان منتظرم بود.طاقت تنهایی رو نداشت.چشم به راهم بود.روی تخت سرد و یخ بیمارستان منتظرم بود.جایی که توی چند ماه اخیر هم من و هم خودش متنفر شده بودیم.دلم داشت می ترکید.داشتم خفه می شدم.اگه از راننده ی تاکسی


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


در یك پارك زنی با یك مرد روی نیمكت نشسته بودند و به كودكانی كه در حال بازی بودند نگاه می­كردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسری كه لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری كه تاب بازی می­كرد اشاره كرد .  مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : سامی وقت رفتن است .  سامی كه دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟ مرد سرش را تكان داد و قبول كرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : سامی دیر می­شود برویم . ولی سامی باز خواهش كرد 5 دقیقه این دفعه قول می­دهم . مرد لبخند زد و باز قبول كرد . زن رو به مرد كرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فكر نمی­كنید پسرتان با این كارها لوس بشود ؟ مرد جواب داد دو سال پیش یك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواری زیر گرفت و كشت . من هیچ­گاه برای تام وقت كافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تكرار نكنم . سامی فكر می­كند كه 5 دقیقه بیش­تر برای بازی كردن وقت دارد ولی حقیقت آن است كه من 5 دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی كردن و شادی او را ببینم . 5 دقیقه­ای كه دیگر هرگز نمی­توانم بودن در كنار تام ِ از دست رفته­ام را تجربه كنم  بعضی وقتها آدم قدر داشته­ها رو خیلی دیر متوجه می­شه . 5 دقیقه ، 10 دقیقه ، و حتی یك روز در كنار عزیزان و خانواده ، می­تونه به خاطره­ای فراموش نشدنی تبدیل بشه . ما گاهی آنقدر خودمون رو درگیر مسا ئل روزمره می­كنیم كه واقعا ً وقت ، انرژی ، فكر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم . روزها و لحظاتی رو كه ممكنه دیگه امكان بازگردوندنش رو نداریم .   
 
  هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید



نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


اسپانیایی ها میگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است "ایتالیایی ها میگن: "عشق یعنی ترس از دست دادن تو ! " ایرانی ها میگن : "عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق كه با یك ببخشید تمام میشود ...

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز ...

--------------------------------------------------------------------------------------

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

------------------------------------------------------------------------------------

منتظر دیدار تو هستم، سهل است بگویم که گرفتار تو هستم، من در پی این حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از منی و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم.

 نمی دانم چرا ما انسان ها عادت داریم آبی وسیع آسمان را رها كنیم و جذب آبی كوچك چشمانی شویم كه عمقی ندارد با اینكه می دانیم روزی بسته خواهد شد اما آسمان كی بسته خواهد شد




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
                :
برای همه لحظات جادویی متشكرم !



متشكرم

برای همه وقت هایی كه مرا به خنده واداشتی.

برای همه وقت هایی كه به حرف هایم گوش دادی.

برای همه وقت هایی كه به من جرات و شهامت دادی.

برای همه وقت هایی كه مرا در آغوش گرفتی.

برای همه وقت هایی كه با من شریك شدی.

برای همه وقت هایی كه با من به گردش آمدی.

برای همه وقت هایی كه خواستی در كنارم باشی.

برای همه وقت هایی كه به من اعتماد كردی.

برای همه وقت هایی كه مرا تحسین كردی.

برای همه وقت هایی كه باعث راحتی و آسایش من بودی.

برای همه وقت هایی كه گفتی "دوستت دارم"

برای همه وقت هایی كه در فكر من بودی.  
 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمیدم که می خندومت ولی می تونم باهات گریه کنم اگه یه روز نخواستی به حرفهام گوش بدی خبرم کن........قول می دم که خیلی ساکت باشم اگه یه روز خواستی در بری بازم خبرم کن......قول نمی دم که ازت بخوام وایسی اما میتونم باهات بدوم اما.....................اگه یه روز سراغم رو گرفتیو خبری نشد..........سریع به دیدنم بیا حتمآ بهت احتیاج دارم
-----------------------------------------------
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره. .وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه. وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته. وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه. وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد. وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند
-------------------------------------------
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
----------------------------------------------
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همین!!
 



نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


دوستت ندارم به اندازه ی اقیانوس، . چون یه روز به آخرش میرسی . دوستت ندارم به اندازی خورشید، . چون غروب میكنه . دوستت دارم . به اندازی روت كه هیچوقت كم نمیشه


گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم

=======================

برای آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنیم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو

=======================

عشق یعنی خون دل یعنی جفا عشق یعنی درد و دل یعنی صفا عشق یعنی یك شهاب و یك سراب عشق یعنی یك سلام و یك جواب عشق یعنی یك نگاه و یك نیاز عشق یعنی عالمی راز و نیاز

=======================

به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی

=======================

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن

=======================

روی یک طاقچه سنگی میون دو قاب رنگی بودن من وتو با هم داره تصویر قشنگی عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم حتی در مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()
به تو عادت کرده بودم ای به من نزدیک تر از من ای حضورم از تو تازه ای نگاهم از تو روشن به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم مثل عاشقی به غربت مثل مجروحی به مرهم لحظه در لحظه عذابه لحظه های من بی تو تجربه کردن مرگه زندگی کردن بی تو من که در گریزم از من به تو عادت کرده بودم از سکوت و گریه شب به تو حجرت کرده بودم با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم خونه لبریز سکوته خونه از خاطره خالی من پر از میل زوالم عشق من تو در چه حالی

 

نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد

  •  

    دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد...گفتگوها بین ما آغاز شد

  •  

    گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر چو ماه میکشم از پنجره سر افسوس که خورشید شدی وقت غروب اندوه که ماه شدی وقت سحر

  •  



  • ادامه مطلب
    نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


     
     
    چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

    به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی

    و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی

    حس کنی هنوزم دوسش داری

    چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکیه بدی

    که یـک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له بشه

    چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

    اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی

    چه قدر سخته وقتی پیشته سرتو بندازی پایین و آروم اشک بریزی

    چون دلت براش تنگ شده، اما آروم اشکاتو پاکنی تا متوجه نشه...

    چون حتما فکر می کنه دیوونه ای!

    چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه

    دونه های اشک صورتت رو خیس کنه
     
     

    اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری

    چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی

    و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی

    گل من باغچه نو مبارک...
    هرچی که لازمت باشه تو پروفایلم هس میتونی بخونی



    نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()






    سـکـــــــه ی زنـدگـیم

    شـیـــــــر نـدارد

    امــــــــا

    هـمـیـن خـطـی

    کـه مـــــــرا بـه تــــــو

    وصـــــــــــــــــل

    نـگـه مـی دارد را

    بسیـــــار دوســـــــت مـی دارمـــ ..





    امشبــ کـ آمدۓ در ـخوابـم

    یادتـ نرود ـبوسه ـهاۓ گرمتــ را برایم

    تـُهفه بیاورۓ

    اصلا این بـار کـ بیایۓ

    دیگـر یک لحظه ـهم

    دستــ هایتـ را رـهـا نمۓ کنم

    این بار مۓ برمت جایۓ

    کـ خدا هم دستش بـ ِهمان نـرسد

    آنـ وقتـ تـ ُ همیشه در ـکنارم خواهۓ مــاند

    بدون وا ـهمه اۓ از رفتنتــ ...

    فقط من و « تــ ُ »



    ادامه مطلب
    نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()




    زندگی قانون باورها و لیاقتهاست 

    همیشه باور داشته باش

    لایق بهترین هایی !










    ادامه مطلب
    نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


    وقتی کسی را دوست دارید ..

    وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود.

    وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید.

    قتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود.

    وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید.

    وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.

    وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید.

    وقتی کسی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است.

    وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.

    وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است.

    وقتی کسی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.

    وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید.

    وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید.

    وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید.

    .

    وقتی کسی را دوست دارید ..




    ادامه مطلب
    نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


    شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم.
    تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم.
    پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
    و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
    و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها كردم
    همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
    نمی دانم چرا رفتی؟
    نمی دانم چرا ، شاید خطا كردم
    و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
    نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،
    ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
    نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم...!!.




    نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()

    یک پنجره برای دیدن

    یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

    یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

    در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

    و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

    یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

    از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

    سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

    و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

    خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

    یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

    *ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

    *ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

    *ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

    *ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

    *ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

    *ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

    *ـــــــــــــــــــــــــــــ*

    *ــــــــــــــــ*

    *ــــــ*

    *




    نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


     

    دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها نیستم
    حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشكهای گرم عاشقونه ...




    نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط . کردستانی | نظرات ()


     

     
      دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.

      خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.

      به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.

      دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟

      در آواز شب اویز های عاشق؟

      در چشمان یک عاشق مضطرب؟

      در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟

      دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.

      و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.

      ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز
      بخوانم.

      کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.

      می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به
      دنیا نیایند.

      می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.

      می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو
      هدیه نشود.

      دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.

      دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.

      دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.

      دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.

      دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.

      دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره...




    (تعداد کل صفحات:26)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]   [ ... ]  
    درباره وبلاگ
    سلام دوست عزیز به وبلاگ خودتون خوش امدید . تو این وبلاگ هر چی بخواهید پیدا میشه . فقط خوب بگردید.
    Iranbloglist.comوبلاگ برتر را انتخاب کنید.
    موضوعات
    آخرین مطالب
    نظر سنجی
    دوست عزیز نظرت راجب وبلاگ چیه




    نویسندگان
    آرشیو مطالب
    پیوند ها
    پیوندهای روزانه

     

    گالری عکس
    آمار سایت
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    كل مطالب : عدد
    آخرین بازدید :
    آخرین بروز رسانی :



    تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

    قالب وبلاگ

    پیامک عاشقانه